سهم تو در بودن من درست به اندازه سهم نبودن من است در خيال تو
و اين غمگين ترين حسرتي است كه من مجبور به تحمل آنم
پابه پاي بي تويي تو
به هر كجاي بي تو كه مي رسم
دردمندانه در مي يابم
كه ساعتهاست از اينجا هم رفته اي
حالا ،جاي پاهاي پير تو ،تنها دوستان هميشه دلشاد من هستند
و من چقدر به آنها حسودي مي كنم
چون ديده اند تويي را كه رفته اي و پا بر دلشان گذاشته اي
اين روزها اما انگار ديگر تمام زمينها سنگي شده اند و
من بي دوست و تنها شده ام
*
تو باز ،مثل هميشه با نسيم مي رقصي و مي روي
من ،با باران مي گريم و در خاك مي شوم
*
اما انگار امشب هم فقط قرار است باران بيايد
تا مسيرسياه نگاه سرگردان مرا تا ستاره مان خط خطي كند تا من راه نگاه اين ستاره را گم كنم
همان ستاره اي كه دوست داشتم تو هم آن را ستاره مان خطاب مي كردي
از شبي كه تورفته اي ،
نمي دانم كجا
به قول خودت به دنبال حقيقت
اين ستاره مثل من بي تو ،تنها همان ستاره اي كه شبها با هم تماشايش مي كرديم
همان ستاره اي كه هنوز با ياد آبي و مهتابي تو بيدار مانده
تنها دلخوشي شبها و خلوتهاي خسته من شده است
و من در خلوتهاي بي تو بي خودي خودم ،در هجوم خيال خوب تو آنقدر گريه كرده ام
كه ديگر امشب تمام آسمانهاي باراني شده
حالا ديگر ، گريه هايم به جاي آنكه نگاهم را شفاف كنند و دلم را صاف
آسمان را هم تيره وخط خطي مي كنند تا من راه نگاه اين آخرين ستاره را هم گم كنم
آسمان هم كه بدون ماه و خورشيد و ستاره ديگرآسمان نيست
همين سقف كوتاه و سياهي است كه از همه جايش آب چكه مي كند
و آنقدر كوتاه است كه ديگر حتي نمي توانم دستهايم را به اندازه دعا كردن بلند كنم
آنقدر باران مي آيد كه من مطمئنم اگر امشب مي خواستي بيايي
تا حالا پشيمان شدي ،لااقل باران بهانه غمگين و قشنگي است براي نيامدن امشب،
بهانه ات را باور ميكنم
مجبورم
اما باور كن نمي توانم باور كنم كه من تمام روزهاي آفتابي را هم
بيهوده زير چتر سنگين انتظار تو نفس كشيده ام
مگر نه كه حقيقت همين احساس خلاص خالص عشق من و تو به باران بود ؟
مگر نه كه من و تو عاشق باران بوديم ؟
*
يادت هست
وقتي باران مي باريد بهانه ميكرديم باران را و بيرون مي زديم ؟
از همه دور مي شديم ؟
تنهايي ،خيابانهاي خيس و خلوت را مي پيموديم ؟
و باران ،جاي پاهاي خاكي ما را پاك مي كرد ؟
تا هيچكس نتواند دنبال ما بيايد .
و ما ،من و تو ،بدون رد پايي حتي ،هميشه درست ترين را ه را مي رفتيم ؟
و با خودمان در خودمان به مقصد مي رسيديم .
*
حالا نمي دانم چه اتفاقي براي
آفتاب و آب، آسمان وباران ،نگاهها و ستاره ها افتاده است .
كه همين باران كه قشنگ ترين بهانه تنها بودن من وتو بود .
حالا غمگين ترين بهانه نيامدن تو شده است .
باران كه باران است هنوز ،
تو كه همان خداي خوب آرامش خستگيهاي من هستي
كه هواي نفسهايت هنوز هم
ياد بهار را حتي در شبهاي بي تاب و پرتب من بيدار نگاه داشته است
پس حتما ديگرمن ،سهمي در خيال تو ندارم
تو درست گفته اي ،
تا باران دوباره باران شود و خيابان تنها نماند
فقط نبودن يك من كافيست
اما باور كن نمي شود كه تو نباشي ،
تو كه نباشي ،خيابانها خود را از سرراهها كنار مي كشند و همه جا بن بست مي شود
بن بست ها سر به زير مي اندازند و آرام ترانه باران را با سوت مي زنند
و اشك من ،مثل امشب همه آسمانها را ابري مي كند .
...
امشب دل من گرفته است ،مثل دل آسمان ،مثل دل خيابان
انگار تو را براي هميشه از همه ما گرفته اند ،
از من ، از اسمان ،از شبهاي بي تو تنها ،
از خيابانهاي خوبي كه فقط با تو به مقصد مي رسيدند
بخاطر من نه ،به خاطر اسمان و باران و دل خيابان بيا
- قول مي دهم اگر بيايي حتي مسير نگاهت را بهم نزنم
- حتي اگر بخواهي تورا با باران و خيابان هم تنها مي گذارم
- و فقط از پشت پلك پنجره ها پاهاي پر از شكوفه ات را نگاه ميكنم
تا مسير ستاره ام را پيدا كنم
همان ستاره اي كه رد نگاه مهتابي تو
برآبي چهره اش هنوز تا هميشه پيداست ...
آه كه چقدر دلم براي صداي قدمهاي تو تنگ شده
شبها شبيه حسرتهاي نگاه بي تو هميشه تنها و سياه من هستند
وروزها به اميد پرواز در پرهاي آفتابي نگاه تو
اگر بيايي آسمان دوباره ابي مي شود
و همه چيز سرجاي خودش بر ميگردد
حتي حسرتهاي هميشگي من
فقط اگر تو بيايي...
+ نوشته شده توسط فریال در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت
3:14 |